برای مدتی وبلاگ تعطیل شد











کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در
چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی
کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

















خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگی شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه بازهم به گوش می رسد
تو چه فكر می كنی؟كدام يك درست گفته اند؟
من فكر می كنم گل به راز زندگی اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل يكی دو پيرهن بيشتر زغنچه پاره كرده است


هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست.
ششمین باز زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.
شاید کسی را که با او خندیدهای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریستهای از یاد نخواهی برد.












در روياهايم بودم كه با خدا گفت و گو كنم
خدا پرسيد : ميخواهي با من صحبت كني
گفتم: بله اگر وقت داريد
خدا گفت: وقت من بي نهايت است
چه چيزي در ذهنت هست كه ميخواهي بداني؟
گفتم: ميخواهم بدانم كدام يك از كارهاي بشر شما را به تعجب انداخته است؟
پاسخ داد : كودكي شان...وقتي كودك هستن آرزو ميكنند بزرگ شوند و وقتي بزرگ مي شوند آرزو ميكنند دوباره بچه شوند
همه ي سلا متي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند و بعد همه ي پول را از دست مي دهند تا سلامتي به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و با غبطه به گذشته فكر ميكنند بدون اينكه حال را در نظر بگيرند
در اين صورت هم حال را از دست ميدهند و هم آينده را
طوري زندگي ميكنند كه انگار هرگز نميميرند و طوري ميميرند كه انگار هرگز زندگي نكردند
مدتي سكوت بود
بعد پرسيدم به عنوان پدر توصيه اي به ما فرزندانتان نداريد
و نميخواهيد درسي از زندگي به ما بياموزيد؟
فرمود : چرا كه نه
ميخواهم بياموزم كه كسي را وادار نكنيد شما را دوست بدارد
اما خودتان هر كه را ميخواهيد ميتوانيد دوست بداريد
بياموزيد كه درست نيست خود و ديگران را با هم مقايسه كنيد
بياموزيد تنها چند لحظه طول ميكشد كه زخم عميقي به قلب كسي كه دوستش داريد وارد آريد
بياموزيد ثروتمند كسي نيست كه همه چيز دارد بلكه ثروتمند كسي است كه به كمترين ها قانع باشد
بياموزيد هميشه كساني هستند كه شما را دوست مي دارند اما نميتوانند اين حس را بيان كنند
و در آخر
بدانيد كه دو نفر ميتوانند هميشه به يك نقطه خيره شوند اما برداشت متفاوت داشته باشن
پرسيدم: حرفي بزنيد كه هميشه يادمان بماند
كمي سكوت بود و بعد فرمود
به فرزندانم بگو ........
من هميشه هستم
يادتان باشد
هميشه
















روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
...






من همون جزيره بودم



خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازي موجا
قامتم يك بستر غم
يه عزيز دردونه بودم
پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روزي تو رسيدي
توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو و جودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
من و دلم اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم
نه گلي هست نه درختي
لحظه بي تو بودن مي گذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره
مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم








بنويس از سرخط
بنويس كه دلت ديگه به ياده اون نيست
بنويس كه بدونه وقتي نباشه قلبت از غصه خون نيست
اون كه گذاشت و رفت يه روز سرش به سنگ مي خوره بر مي گرده
ديگه صداش نكن بزاز خودش بياد دنبالت بگرده
دیگه گريه نكن اخه اشك تو باعث شادي اونه
ديگه بپاش نسوز اخه اون واسه توديگه دل نمي سوزونه
اگه مي خواست مي موند حالا كه رفت و غصش ديگه رفته ز يادم
اگه پيشم مي موند ميديد جز اون به هيچ كي دل نمي دادم



